
و شاید کسی خواهش آب داشت
به بر مادری طفل بی تاب داشت
لب کودکان تشنه ی آب بود
علی اصغر تشنه بی خواب بود
ابوالفضل آن مرد پاک و رشید
علمدار مولا و تنها امید
به خشم آمد و در جواب طلب
چنین گفت آن ساقی تشنه لب
مگر مرده ساقی که عطشان شوید
چنین پیش چشمم پریشان شوید
فرات است پر آب و من باقی ام
که مانع شود تا که من ساقی ام؟
مبادا که تشنه بمانید ودل
بسوزد و من نزد زهرا خجل
بخواهید از من ز جان آب را
بگیرید از من تب و تاب را
ز من جان بخواهید جان می دهم
هر آنچه بخواهید آن می دهم
اگر قطعه قطعه شود پیکرم
برای شما آب می آورم
دعایم کنید ای عزیزان تمام
که اذنم دهد بهر رفتن امام...

نظرات شما عزیزان: